مرسانامرسانا، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره

برترین هدیه الهی

مرسانا و خانه تکانی شب عید

دختر نازم می بخشی که این چند روز حسابی اذیت شدی مامانی ، عزیزم خوب نتوانستم بهت برسم باهات بازی کنم و خواسته هاتو به نحو احسنت انجام بدهم عزیزم ، خانه تکانی شب عید و دردسر های بی شمار ، خلاصه که عزیزم تو هم میان اون همه شلوغ پلوغی خانه واسه خودت شبکه پویا نگاه می کردی، برنامه گربه سگ اثر پیتر هانان رو خیلی دوست داری و تا آخرش هم نگاه می کردی . گاهی هم که حوصلت از نبود من و بابایی سر می رفت صدا می کردی تا یکی به دادت برسه و تو رو دریابه ، گاهی هم با روروکت همراه ما بودی توی آشپزخانه، توی اتاق و خلاصه سه تایی هر طوری بود خانه  را روفتیم و حسابی تمیز کردیم تا به استقبال سال نو برویم. گاهی هم که دیگه از تماشای تلویزیون خسته می شدی من و ...
17 اسفند 1392

***5 ماهگیت مبارک ناناز من***

دختر گل ماحالا دیگه پنج ماهه شده، الهی قربونت برم که اینقدر تند تند داری بزرگ میشی و مامانی و بابایی رو هر روز با کارهای جدیدت شگفت زده می کنی عزیزم . مامانی غلت خوردن رو یادگرفتی، الان چند روزه حسابی مشغولی از این ور غلت میخوری میری اون ور ، از اون ور غلت میخوری میای این ور خلاصه حسابی از خودت خوشحالی در می کنی مامانی . بابایی میگه مثل کماندوها شدی که اسلحه بدست روی زمین غلت میخورن. منم این چند روز دوربین بدست فقط از شما دخملی فیلم و عکس میگرفتم. مامانی این ماه هم برای پنج ماهگیت مثل ماههای دیگه کیک درست کردم و یه جشن سه نفری با هم برگزار کردیم منتها این دفعه بابایی سرما خورده بود بنابراین زیاد نمی توانست بهت نزدیک بشه تازه با اون ماس...
11 اسفند 1392

چشمای قشنگت روقربون

دختر نازم الهی که فدای یه تار موت بشم عزیزم که با اون چشمای بادومیت با من حرف میزنی . مامانی چند وقتی میشه که میخوام این پست رو برات بنویسم ولی نشده، برای خودم هم خیلی عجیبه مامانی ، وقتی گرسنه ای ، وقتی خوابت میاد ، وقتی بغل کسی غیر از من هستی حتی بابایی جون ، وقتی دلت خنده و بازی میخواد یا وقتی دلت یه به به دیگه غیر از می می مامانی میخواد عزیزم فقط با اون چشمات به من میفهمونی ، اوایل فکر نمی کردم که اون نگاه ها معنی دار باشه و فکر میکردم چون منو شناختی دوست داری من هر جا که باشم نگاهم کنی ولی عزیزم چند وقته که بیشتر به این قضیه دقت کردم به نتایج جالب توجهی دست پیدا کردم .  جالبه عزیزم بدونی که نوع نگاهت در هر کدام از حالت هایی که گف...
30 بهمن 1392

روز موعود

روز موعود دخترم، قند ونباتم ، روز قبل از عمل یعنی ششم مهر ماه مامانی عزیزی با بار و بندیل اومد خانه ما چون قرار بود بخاطر وجود ناز و ظریف و کوچولوت یکی دو هفته ای پیش ما بمونه و من از این بابت خیلی خرسند بودم. بابایی جونت هم که به شدت دچار اضطراب و نگرانی شده بود و خاله لیلا هم که مثل همیشه امور رو رفق و فتق میکرد. شخص بنده هم که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم . کلی هم صبحش از خوشحالی رقصیده بودم و حسابی شارژ بودم . البته استرس عمل هم داشتم و دچار احساس خوف و رجاء شده بودم. خلاصه اینجانب که  تا صبح نخوابیدم . از لیلا جون و مامانی عزیزی هم که پرسیدم آنها هم نخوابیده بودند .بابایی رو هم که خودم در جریان بیداریشون بودم. آخه مامانی کم ...
20 بهمن 1392

تقدیر و تشکر از خاله لیلای مهربون

مرسانای گلم دختر نازم ، امروز میخوام از خاله لیلا جون برات بنویسم که خیلی مدیون زحماتش هستم عزیزم. ماه های آخر بارداریم عزیزم بابایی جونت خیلی استرس گرفته بود ، خصوصا اینکه من اصرار داشتم حتما نی نی مو به صورت زایمان طبیعی بدنیا بیارم ، بابایی جونت اولش اصلا موافق نبود و راضی نمی شد ، خلاصه مامانی من آنقدر بهش التماس کردم و گفتم که خودت هم توی اینترنت تحقیق کن ببین که کدام بهتره زایمان طبیعی یا سزارین ؟ ایشان هم بعد از کلی تحقیق و بررسی در این خصوص با نظر من موافقت کردند منتهی به شرطها و شروطها و آن اینکه حتما یه نفر طی روز باید پیشت باشه تا من خیالم توی اداره از بابت تو و نی نی راحت باشه وگرنه من راضی نیستم .  خلاصه عزیزم من هم با ...
17 بهمن 1392

کس نخارد پای من جز ناخن انگشت من

کس نخارد پای من جز ناخن انگشت من دخترناز نازی من ، میدونی چرا این تیتر رو برای این پست انتخاب کردم ، قطعا نمی دونی پس بهت می گم : یادم میاد ماه پنجم بارداریم بود که یه روز رفتم برای اپیل پیش مینا جون، اتاق کارش خیلی سرد بود هم کولر و هم پنکه جفتش روشن بود ،کلی هم درد کشیدم ولی خوب تحمل کردم. خلاصه کارش که تمام شد آمدم خانه و از همان موقع دیگه تکان نمی خوردی . تا فردا ظهرش هم فقط یکبار حس کردم که تکان خوردی و دیگه از اون حرکت های موزون خبری نبود . دیگه طاقت نیاوردم و دلم به شور افتاد و تا دلت خواست گریه کردم و بابایی جونت رو در جریان گذاشتم . اتفاقا همان روز ساعت 4 بعدازظهر وقت از خانم دکتر محمدزاده داشتم . قرار شد من برم بابایی هم از سر ...
12 بهمن 1392

***چهار ماهگیت مبارک دخترم***

دختر گلم ، مثل برق و باد این چهار ماه رو با ما سپری کردی عزیزم ، مامانی خیلی ازت راضیم ، بابایی هرشب که میاد خونه ازم میپرسه نی نی چطور بود اذیتت نکرده ، خستت نکرده، ... منم در جواب میگم نه خدا رو شکر دخترمون الحمدلله دختر خوب و آرومیه و من ازش راضیم . امروز هم مامانی مثل روزهای دیگه وقتی از خواب بیدار شدی و چشمات به من افتاد یه لبخند بهم زدی یعنی سلام ، من  هم مثل همیشه دویدم و بغلت کردم و غرق در ماچ و بوست کردم و بعد هم بهت شیر دادم . دخترم وقتی بهم میخندی دلم یهو میریزه نمی دونی درونم چه غوغایی به پا میشه ، گاهی اوقات فکر می کنم که دارم خواب می بینم ، آخه آن موقع ها که وجود نازنینت رو نداشتم توی رویاهام با یه نی نی بازی می ک...
11 بهمن 1392